دنیایت را دوست دارم
و خدا راز نامها را بر من گشود
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینههای اضافی فقط با این نرمافزار تمام شبکه ها را ببینید |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
به نام خدا
من که هرگز او که می خواهم نخواهم شد. باشد که اویی باشم که تو می خواهی. راستی! چه قدر اوییم که تو می خواهی؟ اصلا اوی تو چه شکلی است؟ شاید تو اویی را می خواهی که هرگز او که می خواهد نخواهد شد. شاید من اوی تو ام!
او. همو که من باید باشم و نیستم. من چه کس باید باشم. میثاق من بی شک در زمره ی سردرگم ترین هاست.
عمیق ترین نقطه ی روحم را بی تردید فتح کرده ای. عمیقترین من از آن توست. اما عمق من کم است. تو باید بیشتر از اینها نفوذ کنی. به جایی که دست هیچ کسی بدانجا نرسد. و دست خودم نیز تا ثابت و پایدار در من بمانی. و مرا ماندگار در خویش کنی. آری روح من حداقل صد برابر باید عمیقتر شود. هزار برابر. خیلی برابر.خیلییییی!
می دانی!
گاهی سکوت می کنم. گاهی شعر نمی گویم. و وداع من با تب موسیقی داستانی دارد شکفتنی! چون گاهی کلمه در من تمام می شود. و موسیقی آنقدر مختصر است که احساسم را به زنجیر می کشد. یعنی هدایتم می کند. فکرم را می گویم. فکرم ساده لوح است آخر. حرف هر آهنگی را می پذیرد و به سازش می رقصد. و آنوقت است که من می مانم و کلی احساس که ترانه ها از من ربوده اند و آنچه را که خود داشتند و کافی هم نبود، تحمیلم کرده اند. سخت! این جنون خاموش را دوست دارم. تنها حربه ای است که برای بازی دادن زندگی به کار می برم. کاری به کارم ندارد. خیال می کند روزمرگی سرنوشت را پذیرفته ام. و اتفاقهایی که مرا در چاچوبی که دنیا نام دارد محصورم کرده اند و به خیالش!
خوب است. بگذار به خیال خام خود خوش باشد
جایی از این آرامش به چرک نشسته روزی زخم باز خواهد کرد. و من نیشم تا بنا گوشم به حال دنیایی که گولش زدم باز خواهد شد. روزی این مغز خالی موذی تو را در خواهد یافت. تو را می گویم. گیرم که فهمیدنی نباشی. درفیاتنی که هستی. آری روزی مغز من به تو پی خواهد برد. و من آیینه ای خواهم شد که تو را در خویش منعکس می کند. این وعده ی تو نیست؟ بیا صمیمی باشیم. بی غل و غش. از همان نوع که مرا بدان صفت خلق کردی. بیا تا اعتراف کنیم که تو مرا بیش آز آنچه باور دارم دوست می داری. و من تو را بیش از آنچه خود باور دارم دوست دارم. بیا خالص باشیم. تو خالصانه خداوندگاری کن و من خالصانه بندگی.
با هر دردی که نازل می کنی می آموزی که دنیا و وابستگیهایش به پشیزی نمی ارزد. و سوالم می گیرد که در دنیایی که خودش و مایحتوایش به پشیزی نمی ارزد هدف از بودن و زنده ماندن چه باید باشد؟ راستش نفس من بی جواب است اما جایی از روحم نوید پاسخی می دهد که در آن دردها و خوشی ها در ماهیت ریسمان پیوند من با تو نهفته است. و گوییی که خالق این ریسمان و دردش و خوشیش نیز من هستم. یعنی... می فهمی که ... من و این دنیا و بود و نبودش همه مربوط به ایمان من است. نمی شود گفت که. کلمه را به ما آموختی ولی نه آنقدر که رازهای بزرگ جهان به راحتی فاش شوند.
می دانی که بزرگترین رازهای جهان چرا مسکوتند و مرموز و گویی که به زبان اسرار انگیزی در دل سنگها و غارها و دفترها و اندیشه ها حک شده اند و تو نمی توانی که بگشاییشان؟ چون بزرگترین رازهای جهان مربوط به پیوندی هستند که با کلمه تعریف نمی شوند. واژه در توصیفش عاجز است. زبان به ادایش نمی چرخد. بیانش کار روح است و مانده هنوز تا زمانی برسد که جسم آدمها آنقدر شیشه ای شود که روحشان از درونشان پیدا شود و با صدای بلند حرف بزند. و روحها با هم سلام و احوالپرسی کنند و روحها به هم خبر دهند و روحها به کلاس بروند تا الف بای بینش بیاموزند و دکترای آگاهی بگیرند. و روحها عاشق شوند و دیگر هیچ کسی نتواند که تحقیر کند عشق را با تعریفی که آن را به واکنشها فیزیولوژیکی شیمیایی و هورمونی بدن مربوط می سازد!
مانده هنوز تا من بتوانم بگویم که چیستم. اویی که تو می خواهی یا اویی که من می خواهم.
