دنیایت را دوست دارم

و خدا راز نامها را بر من گشود



شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

به نام خدا

من که هرگز او که می خواهم نخواهم شد. باشد که اویی باشم که تو می خواهی. راستی! چه قدر اوییم که تو می خواهی؟ اصلا اوی تو چه شکلی است؟ شاید تو اویی را می خواهی که هرگز او که می خواهد نخواهد شد. شاید من اوی تو ام!

او. همو که من باید باشم و نیستم. من چه کس باید باشم. میثاق من بی شک در زمره ی سردرگم ترین هاست.

عمیق ترین نقطه ی روحم را بی تردید فتح کرده ای. عمیقترین من از آن توست. اما عمق من کم است. تو باید بیشتر از اینها نفوذ کنی. به جایی که دست هیچ کسی بدانجا نرسد. و دست خودم نیز تا ثابت و پایدار در من بمانی. و مرا ماندگار در خویش کنی. آری روح من حداقل صد برابر باید عمیقتر شود. هزار برابر. خیلی برابر.خیلییییی!

می دانی!

گاهی سکوت می کنم. گاهی شعر نمی گویم. و وداع من با تب موسیقی داستانی دارد شکفتنی! چون گاهی کلمه در من تمام می شود. و موسیقی آنقدر مختصر است که احساسم را به زنجیر می کشد. یعنی هدایتم می کند. فکرم را می گویم. فکرم ساده لوح است آخر. حرف هر آهنگی را می پذیرد و به سازش می رقصد. و آنوقت است که من می مانم و کلی احساس که ترانه ها از من ربوده اند و آنچه را که خود داشتند و کافی هم نبود، تحمیلم کرده اند. سخت! این جنون خاموش را دوست دارم. تنها حربه ای است که برای بازی دادن زندگی به کار می برم. کاری به کارم ندارد. خیال می کند روزمرگی سرنوشت را پذیرفته ام. و اتفاقهایی که مرا در چاچوبی که دنیا نام دارد محصورم کرده اند و به خیالش!

خوب است. بگذار به خیال خام خود خوش باشد

جایی از این آرامش به چرک نشسته روزی زخم باز خواهد کرد. و من نیشم تا بنا گوشم به حال دنیایی که گولش زدم باز خواهد شد. روزی این مغز خالی موذی تو را در خواهد یافت. تو را می گویم. گیرم که فهمیدنی نباشی. درفیاتنی که هستی. آری روزی مغز من به تو پی خواهد برد. و من آیینه ای خواهم شد که تو را در خویش منعکس می کند. این وعده ی تو نیست؟ بیا صمیمی باشیم. بی غل و غش. از همان نوع که مرا بدان صفت خلق کردی. بیا تا اعتراف کنیم که تو مرا بیش آز آنچه باور دارم دوست می داری. و من تو را بیش از آنچه خود باور دارم دوست دارم. بیا خالص باشیم. تو خالصانه خداوندگاری کن و من خالصانه بندگی.

با هر دردی که نازل می کنی می آموزی که دنیا و وابستگیهایش به پشیزی نمی ارزد. و سوالم می گیرد که در دنیایی که خودش و مایحتوایش به پشیزی نمی ارزد هدف از بودن و زنده ماندن چه باید باشد؟ راستش نفس من بی جواب است اما جایی از روحم نوید پاسخی می دهد که در آن دردها و خوشی ها در ماهیت ریسمان پیوند من با تو نهفته است. و گوییی که خالق این ریسمان و دردش و خوشیش نیز من هستم. یعنی... می فهمی که ... من و این دنیا و بود و نبودش همه مربوط به ایمان من است. نمی شود گفت که. کلمه را به ما آموختی ولی نه آنقدر که رازهای بزرگ جهان به راحتی فاش شوند.

می دانی که بزرگترین رازهای جهان چرا مسکوتند و مرموز و گویی که به زبان اسرار انگیزی در دل سنگها و غارها و دفترها و اندیشه ها حک شده اند و تو نمی توانی که بگشاییشان؟ چون بزرگترین رازهای جهان مربوط به پیوندی هستند که با کلمه تعریف نمی شوند. واژه در توصیفش عاجز است. زبان به ادایش نمی چرخد. بیانش کار روح است و مانده هنوز تا زمانی برسد که جسم آدمها آنقدر شیشه ای شود که روحشان از درونشان پیدا شود و با صدای بلند حرف بزند. و روحها با هم سلام و احوالپرسی کنند و روحها به هم خبر دهند و روحها به کلاس بروند تا الف بای بینش بیاموزند و دکترای آگاهی بگیرند. و روحها عاشق شوند و دیگر هیچ کسی نتواند که تحقیر کند عشق را با تعریفی که آن را به واکنشها فیزیولوژیکی شیمیایی و هورمونی بدن مربوط می سازد!

مانده هنوز تا من بتوانم بگویم که چیستم. اویی که تو می خواهی یا اویی که من می خواهم.

نوشته شده در پنجشنبه 29 دی ماه سال 1390ساعت | 23:05 توسط تداعی | نظرات (0)

به نام خدا

اگر شهریور ماه شد و اسم من بین پذیرفته شدگان کنکور دکترا نبود به ۲ چیز یقین خواهم کرد

اول اینکه فرد بیچاره و ناچیزیم که لیاقت کمترین ها را هم ندارم.

دوم اینکه این دنیا و ان دنیایم تباه است و جهنمی چرا که آدم بشو نیستم من.

چرا؟

امروز اطلاعیه سازمان سنجش را دیدم. منابع را دیدم و با خود گفتم آیا این کنکور را برای من خلق نکرده اند؟

از زبان که مشکلترین بخشش است بگذریم این کنکور از کنکور ارشد هم راحت تر هست حتی. ریاضیات دارد و امار آن هم در سطح کارشناسی که فکر نکنم هیچ دانشجوی مدیریتی در سطح کشور حتی قوی تر از من در ریاضیات و آمار باشد. بقیه ی کتابهایش هم که چیزی است در حد داستان بزبز قندی. حتی یک هفته هم زمان نمی برد که تمام آنها را (به جز زبان) همچون سرود اتل متل توتولی ازبرم شود.

البته یکی هم هست که استعداد تحصیلی نام دارد و خبری از محتوایش ندارم. 

اما هرچیزی که باشد به استعداد و هوش مربوط است و نقطه ی قوتی است برای من ( به به چه شود عاقبت این خودپرستی!)

ولی به خدا اگر تنبلی کنم واقعا باید از خودم نا امید شوم. یعنی باورم هم نمی شود که امتحانی را اینقدر آسان بگیرند. یعنی من واقعا متعجبم. یعنی فکر می کنم همه می توانند این کنکور را ۱۰۰ درصد پاسخ دهند. یعنی باور کنم؟ نکند دارند گولمان می زنند و قرار است مثلا بین سوالات ریاضی تحقیق در عملیات هم بگنجانند یا نکند زرنگی کنند و سوالات ترکیبی بدهند؟ یا نکند قرار است در بین سوالات رفتار سازمانی مسائلی طرح کنند که نیاز به داشتن تخصص و تبحر در تصمیم گیری و تحلیل و ... داشته باشند؟

خلاصه هیچ نظری ندارم. اگر کسی از محتوای این کنکور نوظهور خبر دارد خبرم کند لطفا.

نوشته شده در یکشنبه 4 دی ماه سال 1390ساعت | 19:22 توسط تداعی | نظرات (1)

به نا خدا

می تونم بنویسم.این نعمت بزرگیه نه؟ 

پریسا راست میگه. مثل یه طناب نیست. مثل هزار تا رشته صف کشیده در کنار همه که باید دانه دانه اش را یکی یکی گره بزنی یا به تعبیر من گرهش را بگشایی. یکی بعد دیگری. منم نیمه یا نصفه، بد یا خوب، سفت یا آسان، تا همین حالا هم کلییییییی گره باز کرده ام. و اینجا جای بدی نیست. اینجا جایی است که خیلی ها در 50 سالگی به آن می رسند. خیلی ها نمی رسند. بعضی ها هم که اندک شمارند یکی دو سالی زودتر از من به اینجا می رسند. جایی که عشقی پایدار حضور دارد و تفاهمی سخت به دست آمده و تعهدی مستتر در فکر دو انسان. . جایی که اندیشه به ایمان مایل است و گویی شیطان دیگر بی خیال اعتقاد است و دنبال سختی عمل می گردد. و جایی که پول آرزویی دور از دست نیست. و اینجا آغاز راه دانش است به همان مفهومی که همیشه در پی اش بودم. و جایگاهی نسبتا استوار در جامعه. و جایی که هرچیزی اولش سخته دیگر در آن صدق نمی کند. چون اینجا اول هیچ چیزی نیست. اینجا دوره ی بلوغ همه چیز است. می دانی که چی می گم. تاریخ زندگیم جوانی تنومند و آزمند و کاری است اکنون. باید شاکر باشم. باید خیلیییییی شاکر باشم. اما گویی سختترین گره پیش روی من است. گرهی که با حسرت به دستان تنبل من خیره شده. گرهی که اگر هنری به خرج دهم و به بازی با روح بپردازم، بزدایم چرکهای گره خورده به عمقش را، بسایمش و از نو جلایش دهم، به آسانی خواهمش گشود. چراکه دستان مرا تردستی قدر به من بخشیده. و گفته تو با این دستها قادری تک تک گره هایت را به آسانی بگشایی اگر و تنها اگر...

اگر چه؟ آیا این همان معمای زندگی من نیست؟

آیا این همان گره کوری نیست که دیگر وقت باز کردنش رسیده؟ گره کور زندگی من که سایه بر تمام رشته های گره خورده و منتظر به گشایش حیاتم انداخته.

بگشاییم دخترک. روحمان را به ذکاوت دستانمان جاری سازیم تا بگشاییمش..

یا همون اصطلاح معروف... تو می تونی!


نوشته شده در شنبه 3 دی ماه سال 1390ساعت | 19:35 توسط تداعی | نظرات (2)