دنیایت را دوست دارم

و خدا راز نامها را بر من گشود



مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

به نام خدا

دلم برای وبلاگم تنگولیده. عجب مکان ایمن و درخوریه برای خودت بودن. نه مث فیسبوک که همه چارچشمی مراقب احوالتن و هرچه که شیر می کنی و هرچه که نمی کنی حتی

راستش دلزده ام کرد. خسته ام کرد. کوچکتر و محدودتر از آنی است که زرق و برقش نشان میدهد. راستش اوایل خیال می کردم آنجا اجتماعی تر است. اما نیست که. ۳۰ تا و حداکثر ۱۰۰ تا دوست شناخته و نشناخته داری که عین خیالشان هم نیستی و تا عکست را گوشه صفحه شان می بینند صفحه را پایین می دهند. مگر ما خودمان این کار را نکردیم؟ هیچ کس تو را نمی خواند و تو چیزی برای نوشتن نداری. تازه به این نتیجه هم رسیدم که اصلا محبوبیتی بین آشنایان ندارم. چون هیچ کس مایل نیست که درخواست دوستی بفرستد. یکی دو نفری را هم که فرستادند دیگر نمی شد اگر که نمی فرستادند. تازه دوزاریم افتاد که هیچ دوستی ندارم. هیچ اطرافیانی... حتی دوران کودکیم و نوجوانیم را بی دوست گذرانده ام. دوران دانشگاهم را حتی... نه اینکه اصلا... فقط نه آنقدر که تا عکس پروفایلم را تغییر بدهم شانصد نفر پیام بگذارند happy new pic.

قیافه ای هم ندارم که مجذوبم شوند و گویا خالیم. بی رونقی فیس بوک من تقصیر من است یا تقصیر این سایت مشهووور؟ راستش ما همینجا که هستیم همگانی تریم. ببین. حداقل قریب ده هزار بار خوانده شده ایم. حداقل کسانی مرا آنگونه که هستم دیده اند و آنگونه که هستم باور کرده اند. حداقل اینجا دو دوست ارزشمند یافته ام. که نمی دانم که هستند و نام یکی ز هست و نام دیگری پریسا آنهم اگر باشد و می گویند که یکیشان عینکی است و آنچه از آنها می دانم همین است اما... می شناسمشان. به اندازه ی اندیشه ای که در مغزشان جریان دارد.

حداقل اینجا دلخور نمی شوم اگر لایکم نکنند. اینجا گاهی به پسرک فحش می دهم. اینجا احساس بی کسی نمی کنم و هرگز یادم نمی افتد که چقدررررررررررررررررررررررررر تنهایم.  حداقل حضورم در این مکان باعث نمی شود آدمها بگویند فلانی چقدر علاف است و عدم حضورم هم باعث نمی شود که آدمها فراموشم کنند. چرا که اینجا من مرکز ثقلم و آنجا دیگران.

آه که چه عذابی است این کتاب چهره ها برای آنان که چهره ی محبوبی ندارند. تازه می فهمی که چه کرده ای با چهره ی خود در جامعه... و می پرسی چرا؟

و بیش از همیشه ازار می بینی اگر که دوست داشته نمی شوی... و اگر که هیچ کسی عاشق تو نیست. و به امید دیدن یکبار دیگر تو نمی گشاید این پیج لعنتی را. و به ارزوی اینکه چیزی را شیر کرده باشی تا که لایکت کند... و می پرسی من آیا ارزش عشق رو ندارم؟

بی خیال بابا... ما دنیایت را دوست دارم را دوست داریم!
نوشته شده در شنبه 30 مهر ماه سال 1390ساعت | 20:16 توسط تداعی | نظرات (2)

به نام خدا

نیایشی که با کلی زحمت نوشتم پرید

اما تو که خواندی

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر ماه سال 1390ساعت | 14:10 توسط تداعی | نظرات (0)

به نام خدا

از رسیدن به پوچی می گفتم. از لحظه هایی که درونت را مرتب پر می کنند و تو شکافی داری که حس غنا را از تو می رباید. آرام و موذی داشته هایت از تو می چکند. بی ارزش می شوند و به خاک می پیوندند. 

اینجاست که شاکی می شوی. و چون کسی به داد فریادت نمی رسد انزوا را بر می گزینی. مرگ را. دیگر با هیچ کس و هیچ چیز مبارزه نمی کنی. دیگر حوصله هیچ چالشی را در زندگی نداری. از مرگ نمی هراسی چرا که زندگی تو آگاهانه رکود خاک را در خود جای داده و تو از این آگاهی بیزاری. بی عدالتی ها رنگ عادت به خود می گیرند. از آینده نمی هراسی چرا که مسکوت تر از امروز نخواهند بود. و در پی دوست داشته شدن نیستی حتی. هر لحظه همان کاری را باید کرد که زمان را زودتر و زودتر و زودتر بگذراند. چرا که کاری جز طی شدن وجود ندارد!!!

اینجاست که روزمره شده ای دیگر. مغز تو کاسه ای بزرگ با ظرفیت بالاست که شکافی دارد عمیق. و تو به خالی بودن این ظرف هم عادت می کنی و دیگر حتی سعی به پر کردنش نمی کنی!!!

خدا آنقدر بی مفهوم و دور است که توکل رنگ خود را باخته. عبادت هم فرضیه ای است از روی عادت. تو حتی خدایت را از روی عادت می پرستی. چرا که تاب تغییر نداری.

و این جاست که سرنوشت بر تو غلبه می کند و می شوی بیچاره ترین انسانی که می توانی تجسم کنی.

تو می مانی و بی عدالتی شیادانه ی سرنوشت!!!

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر ماه سال 1390ساعت | 13:37 توسط تداعی | نظرات (0)

به نام خدا

مساله این است که سرنوشت به اندازه ی خدا عادل نیست.

سرنوشت خوی اهریمنی دارد. خوی جوکر ها را. بازیت می گیرد. و تو نمی فهمی. و بازیش را جدی می گیری چرا که بازی او سرنوشت توست. هویتت. بودت. آنچه که بدان شکلی سرنوشت توست. یعنی تو به هیبت سرنوشتی در میایی که به بازیت گرفته. و این است که از تضادهای خودت و خودت در عجب می مانی. خودی که در قسم روح خدایی تو پنهان است و خودی که سرنوشت تو آن راساخته. و تو خیال می کنی که سرنوشت تو خواست خداست. ولی نیست. اگر بود که انسان نبودی. بودی؟ اختیار معنا نداشت که! داشت؟ ولی مطمئنا سرنوشت هم ماهیتی جدا دارد که دارای شعور و اختیار است. شاید از ابزار شیطان. که وقتی به خدا توکل می کنی قسمی از این شعور را از دست شیطان خارج کرده به خدا می سپاری تا او به تو آن را بدهد که می خواهد. نه آن را که سرنوشتت نگاشته. و خدا تو را در مقابل این وسوسه که به باور بی عدالتی ات می کشاند مسلح کرده. مسلح به اختیار تغییر.

می فهمی که چه می گویم. از لحظه هایی صحبت می کنم که دلت می خواهد با تمام قوا داد بزنی حق من این نبووووووووووووووووووود.

اما بود. چون اگر نبود باید می ایستادی و با سرنوشت خود می جنگیدی. اما نجنگیدی. تغییرش ندادی. گذاشتی به حال خود رها باشد و تو را به هرنا کجا آبادی که خواست بکشاند. تو را و هویتت را. و اسم این را گذاشتی خواست خدا! قسمت مقدس من. تقدیر نوشته شده از سوی خدا. نمی دانم که! خلاصه خواستی به هر نحوی که شده خداییش کنی! اما خدایی نبود. اهریمنی بود.

پس انسانیت یک آدمیزاد به میزان توانایی او در تغییر سرنوشتش بستگی صد در صد دارد. و من در این شرایط با یک تکه سنگ از نظر انسانیت هموزنی می کنم. و از این است که در جایی درست بین بهشت و جهنم برای ابد معلق خواهم ماند. جایی که آدمی حتی ارزش سوختن ندارد!

دلم از زندگی به تنگ خواهد آمد و بی هدف به دور باطل روزهایم خواهم پرداخت و غصه ام خواهد شد پیرهنی که می خواستم برای مهمانی فردا بپوشم و نشد. چون کوتاه تر از آن بود که فکر می کردم و فکر و ذکرم این خواهد بود که دیگران چه قدر زیباتر و با ارزشتر از من اند. ارزش را در درون خود نخواهم یافت. بنابرین حتی اگر وقتی در کنارشان می ایستم و قدشان به سینه ام هم نمی رسد و روحشان به اندازه خواسته هاشان بی وزن است، من اما خود را ریزتر و کمتر خواهم دید. هولکی و وحشت کرده به خدا توکل خواهم کرد که به من بیشتر و بیشتر عطا کند. و او سرنوشت مرا به دست خواهد گرفت و بیشتر و بیشتر عطا خواهد کرد. زیباتر و پولدار تر و تحصیلکرده تر خواهم شد . حتی در سن ۲۷ سالگی قدم ۴ سانت دیگر بلند خواهد شد تا بشود ۱۷۸!!!!!

اما من همچنان ریز و کوچک خواهم ماند. و حتی ریزتر و کوچکتر خواهم شد. چرا که جایی از روح من خالی است. جایی که انسانیتم با آن معنا می گیرد و بی آن سراپا گنج هم اگر باشم، مدفون و گمگشته ام. جایی که مرا خدا گون کرده. نقطه ی کوچکی که از تکه سنگ متمایزم می کند. اختیار!


پ.ن: شاید بقیه داشته باشد

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر ماه سال 1390ساعت | 11:23 توسط تداعی | نظرات (1)