دنیایت را دوست دارم

و خدا راز نامها را بر من گشود



مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

به نام خدا

فاصله ی میان دانستن و عمل کردنمان آنقدر زیاد است که. می دانیم که نباید حسد بورزیم و می ورزیم. نباید تنبلی کنیم و می کنیم. نباید دروغ بگوییم و می گوییم. نباید انسانها را با مال و داشته هایشان بسنجیم و می سنجیم. هدفمان از زندگی نباید مال دنیا باشد و می شود. نباید قسم دروغ بخوریم و می خوریم. نباید بد عهدی کنیم و می کنیم. نباید کینه بورزیم و می ورزیم. نباید خشمگین شویم و می شویم. نباید بدزبانی کنیم و می کنیم. نباید غیبت و سخن چینی کنیم و می کنیم. ...

اینها تنها نبایدهایش بود. باید هایش بماند دیگر...

گاهی فکر می کنم ما انسانها را چگونه تحمل می کنی تو؟ مهربانترین مادرها حتی صبرشان به اندازه ی تو نیست. گاهی فکر می کنم چه قدر کوچک و حقیر می مانم پیش عظمت مهربانی و لطف تو. گاهی می اندیشم تو چه قدر نزدیکی و ما چه قدر نادان. تو چه ساده سخن می گویی و ما چه قدر ابله. گاهی از خودم می پرسم چرا یادم می رود که خدا هیچ سوالی را بی جواب نمی گذارد. چرا همه چیز یادم می رود. تو چرا اینقدر فراری. یا که من فرار ام. یا که ذهن من. به هر روی چیزی هست که نمی ماند. می آید و جرقه زیباترین بینشها و فکر ها را در ذهنم می زند. مرا سرشار از ایمان و عمل می کند و بعد... به همان آسانی که آمده بود می رود. می پرد. محو می شود. و باز این منم و روزمرگی های زندگیم.

استمرار. به گمانم این تنها راهی است که برای بنی بشر باقی مانده است تا که تو را از خود دور نیابد. استمرار و لجاجت در ذکر و تسبیح تو. صبح و شام و در خواب و بیداری و پشت صفحه لبتاپ و یا رو به روی قران و در حال خوردن یا خواندن. در همه وقت. همه جا. باید اندیشید. چه می کنم. برای چه می کنم. کاری که می کنم رنگ خدایی دارد یا نه؟ غذایی که می خورم مرا به یاد تو و شکر و سپاست خواهد انداخت یا نه؟ سکوت شب و ارامش زمینی که به سمت خفتن می رود چطور. کتابی که می خوانم مرا به سمت تو هدایت می کند یا نه؟ کاری که می کنم چه قدر به بنده های تو کمک می کند. راهی که می روم در شان یک مومن هست یا نه؟ لباسی که می پوشم. نگاهی که دارم. لحن صدایم حتی. در حد شان یک مومن تمیز و خوشرویم ایا؟ کلامم با قران و و کلامت سازگار است آیا؟ هدفم چطور؟ مرا به تو می رساند؟ نزدیکترم میکند؟ جلوی آینه که می ایستم تا موهایم را شانه کنم، رژ لب بزنم، لباسم را ببینم، مسواک بزنم یا حتی جوش روی صورتم را وارسی کنم چه قدر از اویی که آنسوی آینه ایستاده خوشم میاید؟ او چه قدر کسی است که من می خواهم؟ چه قدر کسی است که تو می خواهی؟ از این فرد شرم دارم یا که به او می بالم؟ در مهمانی ها و مجالس برای چه شرکت می کنم؟ برای فخر فروشی به مشتی آدم و یا همدلی و مهرورزی با آنها؟ دسیسه و کینه ورزی یا کمک به هدایت شدن و آگاه شدنشان؟ خاله زنک بازی یا شادی کردن و شکر گفتن و سله ی رحم؟ ....

در همه چیز و همه چیز باید به تو اندیشید. و به اینکه آن کار رنگ و بویی از تو دارد یا که نه خالی است و کمتر از پوچ حتی.

می شود آیا روزی چنین شود؟!

نوشته شده در شنبه 29 بهمن ماه سال 1390ساعت | 16:56 توسط تداعی | نظرات (1)

به نام خدا


قران را به ترتیب نزول سوره های می خوانم

نوشته شده در شنبه 29 بهمن ماه سال 1390ساعت | 13:12 توسط تداعی | نظرات (0)

به نام خدا


من همیشه ستاره های آسمان را شمرده ام

چرا که می دانم تعدادشان به اندازه ی تعداد فرصت های زندگیم است

پس هرگز این فرصتها را از دست نخواهم داد



پ.ن: این جمله را از دفتر خاطرات 12 سالگیم کش رفتم

نوشته شده در شنبه 29 بهمن ماه سال 1390ساعت | 12:49 توسط تداعی | نظرات (0)

به نام خدا


گاهی از کسی پایینتری و دوست داری بالاتر از او باشی یا در حالت بدبینانه ترش او پایین تر از تو باشد

به این می گویند حسد


گاهی از کسی بالاتری و باز می خواهی که بیشتر بالاتر باشی یا که او بیشتر پایین تر باشد

نام این چیست؟

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن ماه سال 1390ساعت | 01:22 توسط تداعی | نظرات (2)

به نام خدا


دوستت دارم

به خاطر هرانچه که انجام می دهی

به خاطر هرانچه که هستی


نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن ماه سال 1390ساعت | 20:56 توسط تداعی | نظرات (0)

به نام خدا

حرف از نقشها شد و اهدافی که بر پایه ی نقشها برنامه ریزی می شن و سوال "که چی؟" . راستش از این نقشها ما کلی چیز میز تو کتابای دانشگاهیمون خوندیم. هرچی باشه سازمان هم یک محیط هست و هرکسی توش یه نقشی داره. اما اصل چیز دیگری ست. چیزی که جای هیچ سوالی رو باقی نذاره. فرض کنیم تو هرکسی رو با کلی نقش که در زندگی خواهد داشت خلق می کنی. بعد اون فرد به دنیا می یاد. با کلی نقش. گیرم که آدمها 99 درصد نقشهای مشابهی رو دارن بازی می کنن. حالا یکی کمتر یکی بیشتر. یکی از این نقشها که اغلب آدمها هرکدوم به نحوی دارن بازی می کننش نقش بندگیه( یه جورایی همون سالک)! بخشی از این نقش رو هر فرد با توجه به رسومات دینی و مذهبی و فرهنگی خودش انجام می ده. مثلا نماز می خونه. رفتارهای زشتش رو ترک می کنه. روزه می گیره. کلیسا می ره. دعا  میکنه و هزار جور برنامه دیگه. اما یه بخش دیگه ای هست که خیلییییییییییی حیاتی تره و به زندگی معنا می ده و مثل مرهم میمونه برای زخم سوال که چی! و اون همون نقشیه که ما بهش می گیم میثاق! یا به زبان خودمانی تر رسالت! و تو هرکسی رو با رسالتی خلق کردی. و آدما وظیفشون اینه که رسالت خودشون رو بیابند و براش برنامه ریزی کنند و انجامش بدن. و این مهر تاییدی به همه باورهای ما. به آفرینش. سختی کشییدن. تلاش کردن. مهربان بودن تو. هدفمند بودن ما. حکیم بودن تو. خداوندگاری تو و بندگی ما. و حتی اگه کمی دقیق تر بشیم به اختیار و قدرت خدایی بشر. ( اگر که فرض کنیم این رسالت بخشی از خواست خداست و ما با انجام آن در واقع بخشی از خواست خدا می شویم و بخشی از خدا بودن یعنی...)

و اما من که هنوز در یافتن رسالت خودم عاجزم قدرت خاصی در درک رسالت دیگران دارم. چرا؟ نمی دونم چرا. شاید ( و فقط و فقط شاید) چون رسالت من دیدن بعضی چیزهاست که دیگران نمی بینند.

حالا... تو فرض کن یکی از این فیلمهای هالیوودی رو که در اونها به نقشهای اول توسط فرستادگان تو این فرصت داده می شه که نقش خودشون رو از نو بازی کنن. مثلا من همین حالا یه هفت هشت موردی از این سناریو ها یادم هست. پدر خانواده. وکیل مدافع شیطان. کنستانتین. و یا فیلمی که الان اسمش در خاطرم نیست و مربوط به دو مردی است که نقششون با هم عوض می شه تا قدر نقشی رو که قبلا خودشون داشتند رو بهتر درک کنند. علاوه بر اینها در خیلی از فیلمها این قضیه ی نقشها و فرصتهای دوباره به نحوی مستتر و با زیرکی آگاهانه ی نسبتا ترسناکی در زوایا و گوشه کنار فیلمها آورده شده است.

من عاشق این دسته از فیلمهام. من کلا عاشق فیلم هستم چون گویا به واقعیت زندگی نزدیکترند و چیزهایی را نشان بشریت می دهند که آدمها با پرده ی روزمرگی آنها را پنهان کرده اند. از هری پاتر و سیندرلایش گرفته تا دردناکترین مستندهای واقعی.

یکی از این سناریو ها را هم من بلدم. نه اینکه خودم نوشته باشمش. اما خودم دیده ام.

مردی دچار گناهان زیادی می شه. دوتا از بزرگترین گناهان او خودپرستی و زنبارگی بود. گناه اول او منجر به این شده بود که خدا را انکار کنه چون کبر اجازه نمی داد هیچ موجودی رو بالاتر از خودش بدونه و گناه دومش هم او را به فردی پوچ و بی هدف مبدل ساخته بود که تنها لذتش در دنیا چشیدن طعم همبستر شدن با زنی جدید بود. خدا که می دونست آدمهای متکبر جز با دیدن معجزه به چشم خود هدایت نمیشن سه تا از فرشتگان خودش رو مامور میکنه تا در قالب زنهای زیبا با نشان دادن معجزه هایی آن فرد رو به اشتباهاتی که کرده آگاه کنن و او را وادار کنن تا به خدایی که قادره معجزه بکنه ایمان بیاره. فرشته ها رسالت خودشون رو به خوبی انجام میدن و مرد آگاه می شه که تا به امروز مرتکب چه گناهان بزرگی شده و به این نتیجه می رسه که کاش می مرد و اینقدر گناه انجام نمی داد ولی از آنجایی که می دونست اگر بمیره یکراست راهی جهنم می شه تصمیم می گیره تا فرصت زندگی داره برای اصلاح خودش و طلب عفو از خدا تلاش کنه. اما تازه در اول راه سیر و سلوکش بود که خدا تصمیم میگیره بهش گوشزد کنه که فرصت زیادی نداره و باید در اصلاح خودش تمام همتش رو به کار بگیره و کمتر تنبلی کنه. و بعد سه تا از فرشتگان خودش رو مامور می کنه تا در قالب سه مرد ترسناک بهش بفهمونن که مرگ چه قدر نزدیکه و فرصت او چه قدر کمه. فرشتگان رسالت خودشون رو به خوبی انجام می دن و مرد تا با مرگ رو به رو میشه متوجه می شه که جهنم نزدیکتر از آنی است که خیال می کرد و بنابرین به خدا پناه می بره و از او فرصت بیشتری می خواد و خدا هم به او رسالتی می ده تا با انجامش فرصت کافی هم برای اصلاح خود و هم کسب رضایت و بخشایش خدا به دست بیاره. حالا رسالت چیه؟ مرد نمی دونه. حتی خبری از رسالت نداره. حتی نمی دونه حکمت خدا از رو به رو شدنش با چند مرد قلچماق که قصد جانش را کرده بودند چیه. چون اون یک انسانه. و در دنیای واقعی زندگی می کنه و این دنیا مثل فیلمها بی پرده و صریح نیست. . زود معجزه ها رو فراموش می کنه. ولی خب به هر حال شم اش به او گفته بود که خدا حکمتی داره و او باید منتظر وظیفه ای باشه که به زودی قراره بر عهده اش گذارده بشه. چند هفته ای نمیگذره که دختری وارد زندگی مرد میشه و او احساس میکنه که برای اولین بار داره عاشق می شه. حس کرده بود که باید تمام عمرش رو به این زن عاشقانه خدمت کنه تا هم به کبرش فائق بشه و بفهمه زندگی برای یک نفر دیگر یعنی چی و هم مفهوم تعهد و وفاداری رو یاد بگیره. شاید آن دختر زیاد خوشگل نبود. شاید دروغگو بود. شاید اصلا عاشق نبود. شاید ساده و کوته نظر بود. شاید هم بنده ی عزیز خدا بود که او هم برای خودش رسالتی داشت و قرار بود مبارزه ای کند به هر حال رسالت مرد عاشقانه خدمت کردن به او بود... خلاصه همه چیز به هم پیوسته می نمود و جزوی از خواست خدا. مردی قرار بود بندگی زنی را کند که آن زن هم قرار بود طور دیگری رسالتش را در این مجموعه ی پیچیده و مربوط به هم آفرینش انجام دهد و متاثران از این میثاق زن هم قرار بود به نحو دیگری وظیفه ی محوله بر دوش خود را به انجام رسانند ... و کلا این هدف آفرینش و هدف هر فردی در نقش خودش بود و هرکس که از نقشش فرار می کرد و با خود نفسانیش مبارزه نمی کرد می شد جهنمی.

خلاصه مرد قصه ی ما شروع می کند به تلاش کردن برای اینکه زنی را که عاشقش شده راضی کند تا خدا هم از او راضی باشد. به سختی کار می کند. برای او نامه های عاشقانه می نویسد و بارها می گوید که جز شادی و ارامش شریکش چیزی نمی خواهد. هر روز جملات عاشقانه می گوید و برای دخترک هدایای زیبا می خرد و او را در روزهای شاد با جعبه کادوها قشنگ خوشحال می کند و تصمیم می گیرد در زندگی تمام تلاشش را بکند تا زن هرانچه را که خواست برایش فراهم کند.

اما این تنها قسمت خدایی او بود که به انجام این کارها دعوتش می کرد. شیطان نفس او هم در تمام این مدت بیکار ننشسته بود و مرتب او را به سمت کبر دعوت می کرد. او هم باید به تو خدمت کند. او باید اسیر تو باشد. تو خیلی بهتر از اویی. تو بهتر از همه کسی. ببین در این مدتی که کار کردی چه چیزها به دست آوردی. تو باید به قدرت برسی. تو باید به فکر پیری خودت باشی. باید برای دوران کهولتت مال بیندوزی. نباید کاری کنی که خیال کند وابسته ی اویی. هرگز نگو که عاشقشی. اصلا عاشق هیچ کس نباش. فقط خودت را دوست بدار. برای هیچکسی جز خودت زندگی نکن.و....و...و...

کم کم با گذشت زمان که خاطرات کمرنگتر و گمرنگتر شدند مرد هم بیشتر و بیشتر اسیر شیطان شد. او دیگر هرگز به همسرش نمی گفت که دوستش دارد. و فقط کار می کرد و کار و کار. و خودش و دیگران را هم با این حرف گول می زد که من به دوران پیری خودمان می اندیشم و در اصل تمام کار کردنم به خاطر همسرم هست. اما نبود که. فقط داشت خودش را گول می زد تا از عذاب وجدانی که گریبانش را گرفته بود رهایی یابد. چپ میرفت و راست می آمد و حرفهای شیطان را تکرار می کرد تا احساس گناه و سردرگمی را از خود دور کند. مرتب می گفت من تمام اینها را به دست آوردم. من بهترینم من عاقلترینم. بی خبر از آنکه هر چه داشت و نداشت ماری بود که خدا عطایش کرده بود تا به یک فرمانش از گردن نیشش زند و زهر خود را به جانش بریزد. و شیطانی هم که اکنون هر روز جملاتش را بر سر دخترک می کوبید منتظر بود تا صحنه ی نابودیش را جشن بگیرد. تنها دلبستگیش شده بود خوردن و انباشتن مال. هرگز به این نمی اندیشید که اگر فرصتم تمام شود و بمیرم و خدا از من بپرسد چه برای بازماندگانت و زنی که میثاقت خوشبخت کردنش بود به جا گذاشتی چه جوابی خواهم داد؟ و جوابش تلخ بود. اونه امنیتی برای همسرش به ارمغان آورده بود و نه افتخاری. و نه روحی سرشار از آرامش. او هرگز حمایتش نکرده بود. هرگز به او نگفته بود که دوستش می دارد. اعتراف نکرده بود که بدون او هیچ چیز نیست. با هیچ هدیه ی کوچکی هیچگاه دلشادش نکرده بود. برای او خانه ای زیبا و رفاه هم تامین نکرده بود. با او به هیچ سفری نرفته بود. هیچ غروبی را به همراه همسرش به زیبایی دریا خیره نشده بود. به او کمک نکرده بود و برعکس همواره همسرش را مجبور به انجام خدمتی برای خودش کرده بود. عشق نورزیده بود و نخواسته بود که او مادر فرزندانش باشد و برای خودشان حتی آرزویی هم نکرده بود. هرگز نگفته بود چه قدر زیبایی و هرگز آنگونه که زن می خواست لباس نپوشیده بود و آنقدر خورده بود که شده بود 100 کیلو  و با تمام وجود به شکم پر از چربی خودش و این بینش که باید از خوردن لذت برد می بالید. و خیال می کرد که دنیا عاشق او و چهره اش و هیکلش و شکم باد کرده اش است. در حالی که کور بود و کر و هیچکس دوستش نداشت مگر با وسوسه شیطان و برای گول خوردن او. او نه تنها انتظارات زن را براورده نکرده بود بلکه همواره از زن انتظار داشت تا مطابق میل او رفتار کند. همانگونه که او می خواهد باشد. و اهداف و برنامه های خود را با خواست او تعیین کند. به مال اندوزی او برای خودش کمک کند و تنها به شرط اطاعت مایحتاج زندگی همسرش را تامین می کرد و هر چیزی که صرف همسرش می کرد بابت آن انتظاری متقابل داشت بی خبر از اینکه دار و ندار او از همسرش بود و تنها به خاطر این زن و رفاه حال او بود که خدا به او این همه نعمت عطا کرده بود.

تا اینکه خدا دل زنی را که به عنوان نعمت به مرد بخشیده بود افسرده و خسته دید. زن به اندازه ی کافی صبر کرده بود. قریب 8 سال از فرصتی که به مرد داده شده بود می گذشت و زن نه تنها راضی و خرسند نبود بلکه دلمرده و بیروح شده بود. و خدا اندیشید که 8 سال ایا برای خوشبخت کردن یک زن کافی نیست؟ و اندیشید که یک زن مگر برای خوشبخت شدن چه می خواهد جز کمی عشق و توجه ایثار که اینهمه طول کشید . و اندیشید این مرد تمام این مدت داشته چه کار می کرده پس. و دریافت که این مرد تمام این مدت داشته بیشتر و بیشتر و بیشتر متکبر می شده  و از آنجایی که کبر با عشق و ایثار و توجه به دیگران منافات دارد هرگز نتوانسته قدر دان نعمتی که به او داده شده باشد.

خدا خشمگین شد. خیلی خشمگین و تصمیم گرفت تمام فرصتهایی را که تا به امروز به مرد داده تا او را بهشتی کند تبدیلشان به عذاب جهنم کند.

از این به بعدش را نمی دانم....

من که پیشگو نیستم. اما می توانم چیزهایی راببینم که دیگران نمی بینند. مثلا می توانم چند سرنوشت محتوم برای این مرد پیشبینی کنم. اول اینکه جنگی می شود که مرد مجبور به شرکت در آن است و از هر طرفش که نگاه کنی چه اینسوی میدان باشد و چه آنسویش، جهنمی است. دوم اینکه تمام مال و ثروتش در اثر یک سانحه ی سیاسی اقتصادی بر باد می شود و زنش ترکش می کند و خودش هم آنقدر می خورد تا سکته کند و به عنوان یک پرخور بی عار می رود جهنم. سوم اینکه بیماری مهلکی خواهد گرفت که زیبایی چهره ی او را خواهد ربود و در خواهد یافت که مالی که برای 60 سال بعد می اندوخت به هیچ دردش نخواهد خورد چرا که عمر او به 35 هم نخواهد رسید.

خیلی نزدیک است. خیلی. من پچ پچ خبری را که از مجازاتهای بزرگ می گوید می شنوم. دریغا اویی که باید بداند و آگاه باشد... که نیست! من حتی می دانم سرنوشت آن زن به چه گلستانی مبدل خواهد شد. اما... دریغا که عشق او را همواره به تغییر مردش امیدوار باقی خواهد گذاشت.

نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن ماه سال 1390ساعت | 17:49 توسط تداعی | نظرات (1)

به نام خدا



یک نظریه از عبید زاکانی


خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاه‏ ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما ایرانی ها اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏ اند؟»

گفت:
«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چالهخواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود ما بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم ...

نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن ماه سال 1390ساعت | 11:02 توسط تداعی | نظرات (0)

به نام خدا

و زمانی که زبان انسان از بیان شکر و سپاسی که در دل اوست قاصر است...

از بیان حس شادابی و رضایت عمیق... از بیان اینکه...

خدایا آنقدر، که قدرش را و اندازه اش را نمی دانم، دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن ماه سال 1390ساعت | 10:45 توسط تداعی | نظرات (0)

به نام خدا

دلم به آینده خوش است. راستش آینده ای که برایش هیچ چیزی متصور نباشی آدم را مضطرب نمی کند. فقط منتظرش می مانی تا بیاید و با خود کوله باری از وقایع، احساسات و تجربه های جدید بیاورد. کم کم دارم می فهمم که نباید آینده را ساخت. بلکه باید امروز را ساخت. آینده خودش ساخته می شود. هان اگر می پرسی پس چه شود تکلیف آنهمه رویا و آرزو و آرمان و هدف می گویم فراموششان می کنم قبل از اینکه در درونم تبدیل به عقده های بی پایه ای شوند که نمی شود از دستشان خلاص شد. اگر می پرسی تکلیف انگیزه چه می شود. تکلیف نیروی محرک. عشق و علاقه. دلیل حرکت. می گویم دارم تلاشم را می کنم تا انگیزه ام را از آنچه می خواهم به آنچه که می خواهی تغییر دهم. می فهمی که. از آرزو ها به خواست تو. یعنی دارم تلاش می کنم تا دیگر نگویم کار می کنم تا فلان چیز را به دست آورم. بلکه می گویم کار می کنم چون کار کردنم را دوست داری. یعنی اینکه بندگی می کنم حسابی.

راستش سخت است. نفسانیت انسان بالاتر از این حرفهاست که به این راحتی ها خواستش را به خواست تو تبدیل کند. اما می گویم که. دارم تلاشم را می کنم. و با این وصف دیگر منتظر هیچ آینده ی از پیش ترسیم شده ای نخواهم بود. بگذار آینده مرموز و بی هویت باقی بماند تا هر از گاهی با داشته ها و نداشته های خود، با پستی ها و بلندیهایش، با لحظه های خوش و ناخوشی که برایم متصوری غافلگیرم کند. من برای تو حرکت کنم... تو برای من آینده بساز. من از لبخند حاکی از رضایت تو محضوض شوم... تو از آفریده ی خالص خود. من آنم را با تو زندگی کنم. تو آینده و آن ام را از آن خویش کن.

چه قدر فلسفی شد. با نیم صفحه تمام استدلالات تجسم و آرزو خواستن و باور و جهان انرژی است و از این قصه ها را دادم بر باد فنا. راستش دیگر هیچ چیز ارزش ندارد. یعنی خواستن آنقدر انسان را مستاصل می کند که همان بهتر که نباشد. بخواهی بخواهی بخواهی و 999 بار نرسی و یکبار هم که رسیدی بفهمی که ارزش این همه خواستن را که نداشت. همان بهتر که نخواهی. گاهی بگیری. و کوچک باشد یا که بزرگ چون انتظارش را نداشتی از آنچه که نصیبت شده لذت بری. به این نمی گویند بی هدفی، پوچی... به این می گویند یک هدف آرمانی... رسالت... میثاق!

نوشته شده در شنبه 8 بهمن ماه سال 1390ساعت | 21:22 توسط تداعی | نظرات (2)

به نام خدا

وقتی دیگران در من اسیرند احساس اسارت می کنم. نوعی حس ایثار سمج دربندم می کند. وقتی کسی چیزی دارد که بودنش در گرو بودن من است من از قید بودنم برای بودن آن چیزی که او دارد می زنم. این می شود که می شوم اسیر نیاز دیگران به خودم. پس عاجزانه می خواهم تا به هرآنکه دوستش دارم بیاموزی که بی من هم می تواند! راستی که چه خوب بود اگر وفاداری آدمها از نیازشان سرچشمه نمی گرفت.

وفاداری!

راستی وفای من به تو تا چه حد ریشه در نیازهای نفسانیم دارد؟ نیاز چه ابزار شیطانی و بی افساری است. نیاز... نیاز به دوست داشته شدن. به خوردن آشامیدن پوشیدن. نیاز به خانه های مجلل و ماشینهای گرانقیمت. شان اجتماعی. خوب شناخته شدن. زیبا بودن. درددل کردن. حرف زدن. ابراز وجود کردن. تحصیلات عالی. نمره های بالای نوزده. حیرت دیگران. حسرت دیگران. و حتی حسد دیگران!

ایمان من چه قدرش را از اینها گرفته؟ کمش را؟ کمی اش را؟ تا حدودیش را؟ زیادش؟ خیلی زیادش را؟

آری زیادش را. میدانم که خیلی خیلی زیادش را. و آنوقت است که احساس نیاز من به تو، حس اسارت را در تو بر می انگیزد. نه اینکه تو را اسیر کند. حسش را می گویم. از نوع خدا گونه ی آنچه که خودم حس می کنم وقتی که دیگران محتاج منند. یعنی اینکه این حس که باید حامی باشی و رحمان و رحیم. بخشنده باشی و یاری رساننده. امید باشی و دلگرمی و پشتوانه. نمی دانم که. سردگم می شوم. خوبیش یا که بدیش سردرگمم می کند. و جواب دور از بینش و خارج از توان تفکر این سوالم که اگر نیازی نبود دلیل ایمان من چه باید می بود؟ تو به همین راضی و دلخوشی نه؟ به اینکه ایمانها از نیازها سرچشمه بگیرند.

نه ول کن ماجرا نیستم. این همه که نمی تواند باشد. اگر به همین قانع بودی هیچ فردی را با هیچ دردی نمی آزمودی. قضیه چیز دیگری است. وقتی که کسی به تو نیاز دارد و تو بیرحمانه دست رد به سینه اش میزنی. وقتی هفدهی که قرار بود بیست شود و نمی شود و جرقه ی سوالی را در تو می آفریند... تا تو را به اندیشه ای وادارد. وقتی هرچیزی حکمتی دارد. پرنده ای عظیم و هما سان که بر فراز شهری غبار آلودو پر از حجم دروغ به سمت قله های دور از دسترس بشریت پرواز می کند و تنها نگاه مرا به امتداد خویش می کشد. و حس باور خویشتنم را می انگیزد. و این حس را که چه شبیه همیم. تنها و عظیم. در پی هدفی که از بالای این شهر می گذرد. از روی این شهر ولی بالا. خیلی بالا. بالاتر از هرکسی. و وقتی حضور چند روزه ات در جمعی در ذهن دیگرانی که از تو فرسنگها دورند یک ؟بزرگ ایجاد می کند. و کسی نمی داند چگونه و خودت هم نمی دانی چگونه. و مرتب می گویی من که کسی نیستم. خدا منظوری دارد. و نمی دانی که چه منظوری دارد. و نمی توانی که پاسخی بیابی. و می دانی که باید بیابی. باید بیابی که اگر نیاز تو نبود... چه چیز باید تو را به ایمان وا می داشت. اگر تو غنی از زیستن بودی.

مگر می شود؟! عین این است که به بینهایت فکر کنی و دیوانه شوی. عین تکرار تصویر در دو آینه رو دررو. و اینکه بخواهی آخرین تصویر را بیابی. و جایی که آنچه وجود دارد از توان تعریف شده دید چشم تو خارج است. هر نیازی را که می پرم نیاز دیگری جلوه گر می شود. و تنها به این نتیجه می رسم که انسان موجودیست بی نهایت نیازمند و خدا موجودی است بی نهایت غنی کننده. نمی شود بی هیچ نیازی به خدا وابسته بود. اما می شود که با نیازهای والاتر و والاتری به خدا محتاج بود. می شود از این شهر غبار آلودی که انسانها و نیازهایشان را خاکستری و چرکین کرده پر کشید و به قله هایی اندیشید که درآنها می توانی ششهایت را پر از هوای رقیق و خنک آفرینش کنی. شاید هم روزی خواستی از آنجا به سمت خورشید روانه شوی. و از آنجا هم به آنسوی کهکشانها و آز آنجا هم...

اینجا جایی است که دیگر نباید از بیستها لذت ببری. از بی خوابی هایی باید لذت بری که فقط برای احساس رضایت او می کشی. برای پاسخگو بودن در مقابل اویی که از تو حرکت می خواهد. اینجا جایی است که تمام آرزوهای زمینی عرض چند شب برخاک می شوند یا هم که براورده! و هیچ چیز سخت نیست جز نزدیک بودن به او. و او را نگه داشتن. ایمان را می گویم. و لذت بردن از این حس قریب و غریب. آشناگونه ی بیگانه. آری اینجا جایی است که پنجره های جدیدی رو به سوی تو  در حال گشوده شدن است. تا اندیشه قدمی فراتر رود. قدمی بالاتر... نزدیکتر. اگر چیزهای عجیبتری تجربه کردی... نترس. اینجا جایش است...

نوشته شده در جمعه 7 بهمن ماه سال 1390ساعت | 17:04 توسط تداعی | نظرات (0)

به نام خدا

من که هرگز او که می خواهم نخواهم شد. باشد که اویی باشم که تو می خواهی. راستی! چه قدر اوییم که تو می خواهی؟ اصلا اوی تو چه شکلی است؟ شاید تو اویی را می خواهی که هرگز او که می خواهد نخواهد شد. شاید من اوی تو ام!

او. همو که من باید باشم و نیستم. من چه کس باید باشم. میثاق من بی شک در زمره ی سردرگم ترین هاست.

عمیق ترین نقطه ی روحم را بی تردید فتح کرده ای. عمیقترین من از آن توست. اما عمق من کم است. تو باید بیشتر از اینها نفوذ کنی. به جایی که دست هیچ کسی بدانجا نرسد. و دست خودم نیز تا ثابت و پایدار در من بمانی. و مرا ماندگار در خویش کنی. آری روح من حداقل صد برابر باید عمیقتر شود. هزار برابر. خیلی برابر.خیلییییی!

می دانی!

گاهی سکوت می کنم. گاهی شعر نمی گویم. و وداع من با تب موسیقی داستانی دارد شکفتنی! چون گاهی کلمه در من تمام می شود. و موسیقی آنقدر مختصر است که احساسم را به زنجیر می کشد. یعنی هدایتم می کند. فکرم را می گویم. فکرم ساده لوح است آخر. حرف هر آهنگی را می پذیرد و به سازش می رقصد. و آنوقت است که من می مانم و کلی احساس که ترانه ها از من ربوده اند و آنچه را که خود داشتند و کافی هم نبود، تحمیلم کرده اند. سخت! این جنون خاموش را دوست دارم. تنها حربه ای است که برای بازی دادن زندگی به کار می برم. کاری به کارم ندارد. خیال می کند روزمرگی سرنوشت را پذیرفته ام. و اتفاقهایی که مرا در چاچوبی که دنیا نام دارد محصورم کرده اند و به خیالش!

خوب است. بگذار به خیال خام خود خوش باشد

جایی از این آرامش به چرک نشسته روزی زخم باز خواهد کرد. و من نیشم تا بنا گوشم به حال دنیایی که گولش زدم باز خواهد شد. روزی این مغز خالی موذی تو را در خواهد یافت. تو را می گویم. گیرم که فهمیدنی نباشی. درفیاتنی که هستی. آری روزی مغز من به تو پی خواهد برد. و من آیینه ای خواهم شد که تو را در خویش منعکس می کند. این وعده ی تو نیست؟ بیا صمیمی باشیم. بی غل و غش. از همان نوع که مرا بدان صفت خلق کردی. بیا تا اعتراف کنیم که تو مرا بیش آز آنچه باور دارم دوست می داری. و من تو را بیش از آنچه خود باور دارم دوست دارم. بیا خالص باشیم. تو خالصانه خداوندگاری کن و من خالصانه بندگی.

با هر دردی که نازل می کنی می آموزی که دنیا و وابستگیهایش به پشیزی نمی ارزد. و سوالم می گیرد که در دنیایی که خودش و مایحتوایش به پشیزی نمی ارزد هدف از بودن و زنده ماندن چه باید باشد؟ راستش نفس من بی جواب است اما جایی از روحم نوید پاسخی می دهد که در آن دردها و خوشی ها در ماهیت ریسمان پیوند من با تو نهفته است. و گوییی که خالق این ریسمان و دردش و خوشیش نیز من هستم. یعنی... می فهمی که ... من و این دنیا و بود و نبودش همه مربوط به ایمان من است. نمی شود گفت که. کلمه را به ما آموختی ولی نه آنقدر که رازهای بزرگ جهان به راحتی فاش شوند.

می دانی که بزرگترین رازهای جهان چرا مسکوتند و مرموز و گویی که به زبان اسرار انگیزی در دل سنگها و غارها و دفترها و اندیشه ها حک شده اند و تو نمی توانی که بگشاییشان؟ چون بزرگترین رازهای جهان مربوط به پیوندی هستند که با کلمه تعریف نمی شوند. واژه در توصیفش عاجز است. زبان به ادایش نمی چرخد. بیانش کار روح است و مانده هنوز تا زمانی برسد که جسم آدمها آنقدر شیشه ای شود که روحشان از درونشان پیدا شود و با صدای بلند حرف بزند. و روحها با هم سلام و احوالپرسی کنند و روحها به هم خبر دهند و روحها به کلاس بروند تا الف بای بینش بیاموزند و دکترای آگاهی بگیرند. و روحها عاشق شوند و دیگر هیچ کسی نتواند که تحقیر کند عشق را با تعریفی که آن را به واکنشها فیزیولوژیکی شیمیایی و هورمونی بدن مربوط می سازد!

مانده هنوز تا من بتوانم بگویم که چیستم. اویی که تو می خواهی یا اویی که من می خواهم.

نوشته شده در پنجشنبه 29 دی ماه سال 1390ساعت | 23:05 توسط تداعی | نظرات (0)

به نام خدا

اگر شهریور ماه شد و اسم من بین پذیرفته شدگان کنکور دکترا نبود به ۲ چیز یقین خواهم کرد

اول اینکه فرد بیچاره و ناچیزیم که لیاقت کمترین ها را هم ندارم.

دوم اینکه این دنیا و ان دنیایم تباه است و جهنمی چرا که آدم بشو نیستم من.

چرا؟

امروز اطلاعیه سازمان سنجش را دیدم. منابع را دیدم و با خود گفتم آیا این کنکور را برای من خلق نکرده اند؟

از زبان که مشکلترین بخشش است بگذریم این کنکور از کنکور ارشد هم راحت تر هست حتی. ریاضیات دارد و امار آن هم در سطح کارشناسی که فکر نکنم هیچ دانشجوی مدیریتی در سطح کشور حتی قوی تر از من در ریاضیات و آمار باشد. بقیه ی کتابهایش هم که چیزی است در حد داستان بزبز قندی. حتی یک هفته هم زمان نمی برد که تمام آنها را (به جز زبان) همچون سرود اتل متل توتولی ازبرم شود.

البته یکی هم هست که استعداد تحصیلی نام دارد و خبری از محتوایش ندارم. 

اما هرچیزی که باشد به استعداد و هوش مربوط است و نقطه ی قوتی است برای من ( به به چه شود عاقبت این خودپرستی!)

ولی به خدا اگر تنبلی کنم واقعا باید از خودم نا امید شوم. یعنی باورم هم نمی شود که امتحانی را اینقدر آسان بگیرند. یعنی من واقعا متعجبم. یعنی فکر می کنم همه می توانند این کنکور را ۱۰۰ درصد پاسخ دهند. یعنی باور کنم؟ نکند دارند گولمان می زنند و قرار است مثلا بین سوالات ریاضی تحقیق در عملیات هم بگنجانند یا نکند زرنگی کنند و سوالات ترکیبی بدهند؟ یا نکند قرار است در بین سوالات رفتار سازمانی مسائلی طرح کنند که نیاز به داشتن تخصص و تبحر در تصمیم گیری و تحلیل و ... داشته باشند؟

خلاصه هیچ نظری ندارم. اگر کسی از محتوای این کنکور نوظهور خبر دارد خبرم کند لطفا.

نوشته شده در یکشنبه 4 دی ماه سال 1390ساعت | 19:22 توسط تداعی | نظرات (1)

به نا خدا

می تونم بنویسم.این نعمت بزرگیه نه؟ 

پریسا راست میگه. مثل یه طناب نیست. مثل هزار تا رشته صف کشیده در کنار همه که باید دانه دانه اش را یکی یکی گره بزنی یا به تعبیر من گرهش را بگشایی. یکی بعد دیگری. منم نیمه یا نصفه، بد یا خوب، سفت یا آسان، تا همین حالا هم کلییییییی گره باز کرده ام. و اینجا جای بدی نیست. اینجا جایی است که خیلی ها در 50 سالگی به آن می رسند. خیلی ها نمی رسند. بعضی ها هم که اندک شمارند یکی دو سالی زودتر از من به اینجا می رسند. جایی که عشقی پایدار حضور دارد و تفاهمی سخت به دست آمده و تعهدی مستتر در فکر دو انسان. . جایی که اندیشه به ایمان مایل است و گویی شیطان دیگر بی خیال اعتقاد است و دنبال سختی عمل می گردد. و جایی که پول آرزویی دور از دست نیست. و اینجا آغاز راه دانش است به همان مفهومی که همیشه در پی اش بودم. و جایگاهی نسبتا استوار در جامعه. و جایی که هرچیزی اولش سخته دیگر در آن صدق نمی کند. چون اینجا اول هیچ چیزی نیست. اینجا دوره ی بلوغ همه چیز است. می دانی که چی می گم. تاریخ زندگیم جوانی تنومند و آزمند و کاری است اکنون. باید شاکر باشم. باید خیلیییییی شاکر باشم. اما گویی سختترین گره پیش روی من است. گرهی که با حسرت به دستان تنبل من خیره شده. گرهی که اگر هنری به خرج دهم و به بازی با روح بپردازم، بزدایم چرکهای گره خورده به عمقش را، بسایمش و از نو جلایش دهم، به آسانی خواهمش گشود. چراکه دستان مرا تردستی قدر به من بخشیده. و گفته تو با این دستها قادری تک تک گره هایت را به آسانی بگشایی اگر و تنها اگر...

اگر چه؟ آیا این همان معمای زندگی من نیست؟

آیا این همان گره کوری نیست که دیگر وقت باز کردنش رسیده؟ گره کور زندگی من که سایه بر تمام رشته های گره خورده و منتظر به گشایش حیاتم انداخته.

بگشاییم دخترک. روحمان را به ذکاوت دستانمان جاری سازیم تا بگشاییمش..

یا همون اصطلاح معروف... تو می تونی!


نوشته شده در شنبه 3 دی ماه سال 1390ساعت | 19:35 توسط تداعی | نظرات (2)

به نام خدا

باور کن، این دویی

حسد و ناآگاهی

تو را روزی در باتلاق کابوس هایت غرق خواهد کرد

 

پ.ن: تقدیم به کسی که برای بار n ام بخشیدمش


نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر ماه سال 1390ساعت | 12:46 توسط تداعی | نظرات (2)


به نام خدا

گاهی هوس می کنی... هوس یک هلوی ابدار. یک خوردنی نوبر.. یا هوس یک ترانه و یا هوس دیدار یک دوست. گاهی هوسهایی را می کنی که نباید بکنی... و گاهی هوسهایی را می کنی که نمی دانی باید و یا نبایدشان را.

موذی ترین هوس من در طول عمرم هوس رفتن بود و هست و گویا که خواهد بود. و نمی دانم باید و یا نبایدش را!

هوس بریدن و رها کردن و رفتن

نوشته شده در شنبه 21 آبان ماه سال 1390ساعت | 19:49 توسط تداعی | نظرات (0)

به نام خدا

به نظرم زندگی آدمیزاد و نقشش تو آفرینش خیلی پیچیده تر از اینهاست که تا ظلمی دیدیم لاینحل، در مورد عدالت خدا به قضاوت بشینیم. 

خب... اصلا زیبایی آفرینش انسان در همینه که می تونه درد بکشه و بعدش بپرسه چرا... اگه قادر بود که درد بکشه و بعدش بپرسه که چرا حتما جوابش رو پیدا می کنه و این جواب می شه مسیر رسیدن او به مفهوم خدا... و اگر درد بکشه و در حدی هم نباشه که بتونه بپرسه چرا و درکش فاقد این توانایی باشه بی شک فرشته ی انسان نماییه که نازل شده برای عبرت بشری و روحش از ظلمی که به او شده آزاری نمی بینه و جسمش هم مهم نیست. مرگ جسم او را خاموش خواهد کرد. راستش گرسنگی و بیماریهای حاصل از اون یک نوع واکنش کاملا جسمانی برای ابقا است و جاودانه نیست. یا می میری. که دیر یا زود میاد سراغ هرکس. یا سیر می شی. سخت تر از دردی نیست که بسیاری از مردم این ملت در روحشون و برای ابد با خودشون حمل می کنن. گاهی ما خدا رو با موجودی که اون بالا نشسته تا ما بخواهیم و او اجابت کنه اشتباهی می گیریم. گاهی مهربانی او را با مهربانی مامانهامون اشتباهی می گیریم. تقصیر ما هم نیست. بد آموزش دیده ایم. لغات ما رو به بیراهه می کشونن. مهربانی با یک لبخند ملیح، اکسپت کردن هر خواسته ای نیست. رحیم معنای خیلی وسییییعتری داره. همین که وجود داریم خودش یک لطفه. اگه با دردهای بی درمان وجود داریم لطف بزرگتریه و اگه درد داریم و می تونیم بپرسیم که چرا من؟ بزرگترین لطفه. این یه فرمت کلی برای توجیه ظلم بود.

و توجیه خوشی و شادی و تنعم هم... حالا چه جوریتش رو خودتون استدلال کنین. تو همون جواب که راهیه برای رسیدن به خدا.

اما ...

به نظرم ما زیادی داریم غصه ی مردم سومالی رو می خوریم. به نظرم کمی هم باید غصه مردمی رو بخوریم که روحشون گرسنه اس. نه شکمشون. غصه ی مردی رو که هرگز نمی تونه تعهد رو تجربه کنه. و یا بشری رو که نمی تونه اراده رو تجربه کنه و دختری که کمبود هدف داره و زنی که از عشق کم آورده. و زبانی که به ندرت برای واژه های زیبا باز می شه. و نگاهی که در فقدان غروب می میره.

شعر نمی گم. اینها کمبودهای روحی ماست. فجایع عظیم بشری که نود درصدمان درگیرش هستیم و حال و روز روحمان به لاغری و کثیفی و تکیدگی جسم اون سومالیایی گرسنه و بی چیزه. چه قدر به عمق این فاجعه آگاهیم؟ به عمق ارواح ناچیز و بی چاره ایی که هرگز نخواهند مرد.

به عمق این فاجعه که این مردی که هم وزن یک بت پرست، خود پرسته مثل یک بیماری نا علاج در روحم رسوخ کرده و من از راهکارها فراریم...

خلاصه هرکس دردی دارد. هرکس از کمبودی دارد درد می کشد.

باید بپرسیم چرا درد داریم. جواب را و علاج را بیابیم. به سمت خدای روحمان رهسپار شویم. روحمان که علاج شد روح این آفرینش هم سبز می شود. سومالیایی ها هم دیگر گرسنه نمی مانند. هر چه باشد ما خدا گونه ایم نه؟ اما گونه ی خداییمان را نمی یابیم.

می بینین چه عالم بی عملیم من... گفتم که هرکسی را بهر دردی...

نوشته شده در شنبه 21 آبان ماه سال 1390ساعت | 19:26 توسط تداعی | نظرات (2)

به نام خدا

دلم برای وبلاگم تنگولیده. عجب مکان ایمن و درخوریه برای خودت بودن. نه مث فیسبوک که همه چارچشمی مراقب احوالتن و هرچه که شیر می کنی و هرچه که نمی کنی حتی

راستش دلزده ام کرد. خسته ام کرد. کوچکتر و محدودتر از آنی است که زرق و برقش نشان میدهد. راستش اوایل خیال می کردم آنجا اجتماعی تر است. اما نیست که. ۳۰ تا و حداکثر ۱۰۰ تا دوست شناخته و نشناخته داری که عین خیالشان هم نیستی و تا عکست را گوشه صفحه شان می بینند صفحه را پایین می دهند. مگر ما خودمان این کار را نکردیم؟ هیچ کس تو را نمی خواند و تو چیزی برای نوشتن نداری. تازه به این نتیجه هم رسیدم که اصلا محبوبیتی بین آشنایان ندارم. چون هیچ کس مایل نیست که درخواست دوستی بفرستد. یکی دو نفری را هم که فرستادند دیگر نمی شد اگر که نمی فرستادند. تازه دوزاریم افتاد که هیچ دوستی ندارم. هیچ اطرافیانی... حتی دوران کودکیم و نوجوانیم را بی دوست گذرانده ام. دوران دانشگاهم را حتی... نه اینکه اصلا... فقط نه آنقدر که تا عکس پروفایلم را تغییر بدهم شانصد نفر پیام بگذارند happy new pic.

قیافه ای هم ندارم که مجذوبم شوند و گویا خالیم. بی رونقی فیس بوک من تقصیر من است یا تقصیر این سایت مشهووور؟ راستش ما همینجا که هستیم همگانی تریم. ببین. حداقل قریب ده هزار بار خوانده شده ایم. حداقل کسانی مرا آنگونه که هستم دیده اند و آنگونه که هستم باور کرده اند. حداقل اینجا دو دوست ارزشمند یافته ام. که نمی دانم که هستند و نام یکی ز هست و نام دیگری پریسا آنهم اگر باشد و می گویند که یکیشان عینکی است و آنچه از آنها می دانم همین است اما... می شناسمشان. به اندازه ی اندیشه ای که در مغزشان جریان دارد.

حداقل اینجا دلخور نمی شوم اگر لایکم نکنند. اینجا گاهی به پسرک فحش می دهم. اینجا احساس بی کسی نمی کنم و هرگز یادم نمی افتد که چقدررررررررررررررررررررررررر تنهایم.  حداقل حضورم در این مکان باعث نمی شود آدمها بگویند فلانی چقدر علاف است و عدم حضورم هم باعث نمی شود که آدمها فراموشم کنند. چرا که اینجا من مرکز ثقلم و آنجا دیگران.

آه که چه عذابی است این کتاب چهره ها برای آنان که چهره ی محبوبی ندارند. تازه می فهمی که چه کرده ای با چهره ی خود در جامعه... و می پرسی چرا؟

و بیش از همیشه ازار می بینی اگر که دوست داشته نمی شوی... و اگر که هیچ کسی عاشق تو نیست. و به امید دیدن یکبار دیگر تو نمی گشاید این پیج لعنتی را. و به ارزوی اینکه چیزی را شیر کرده باشی تا که لایکت کند... و می پرسی من آیا ارزش عشق رو ندارم؟

بی خیال بابا... ما دنیایت را دوست دارم را دوست داریم!
نوشته شده در شنبه 30 مهر ماه سال 1390ساعت | 20:16 توسط تداعی | نظرات (2)

به نام خدا

نیایشی که با کلی زحمت نوشتم پرید

اما تو که خواندی

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر ماه سال 1390ساعت | 14:10 توسط تداعی | نظرات (0)

به نام خدا

از رسیدن به پوچی می گفتم. از لحظه هایی که درونت را مرتب پر می کنند و تو شکافی داری که حس غنا را از تو می رباید. آرام و موذی داشته هایت از تو می چکند. بی ارزش می شوند و به خاک می پیوندند. 

اینجاست که شاکی می شوی. و چون کسی به داد فریادت نمی رسد انزوا را بر می گزینی. مرگ را. دیگر با هیچ کس و هیچ چیز مبارزه نمی کنی. دیگر حوصله هیچ چالشی را در زندگی نداری. از مرگ نمی هراسی چرا که زندگی تو آگاهانه رکود خاک را در خود جای داده و تو از این آگاهی بیزاری. بی عدالتی ها رنگ عادت به خود می گیرند. از آینده نمی هراسی چرا که مسکوت تر از امروز نخواهند بود. و در پی دوست داشته شدن نیستی حتی. هر لحظه همان کاری را باید کرد که زمان را زودتر و زودتر و زودتر بگذراند. چرا که کاری جز طی شدن وجود ندارد!!!

اینجاست که روزمره شده ای دیگر. مغز تو کاسه ای بزرگ با ظرفیت بالاست که شکافی دارد عمیق. و تو به خالی بودن این ظرف هم عادت می کنی و دیگر حتی سعی به پر کردنش نمی کنی!!!

خدا آنقدر بی مفهوم و دور است که توکل رنگ خود را باخته. عبادت هم فرضیه ای است از روی عادت. تو حتی خدایت را از روی عادت می پرستی. چرا که تاب تغییر نداری.

و این جاست که سرنوشت بر تو غلبه می کند و می شوی بیچاره ترین انسانی که می توانی تجسم کنی.

تو می مانی و بی عدالتی شیادانه ی سرنوشت!!!

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر ماه سال 1390ساعت | 13:37 توسط تداعی | نظرات (0)

به نام خدا

مساله این است که سرنوشت به اندازه ی خدا عادل نیست.

سرنوشت خوی اهریمنی دارد. خوی جوکر ها را. بازیت می گیرد. و تو نمی فهمی. و بازیش را جدی می گیری چرا که بازی او سرنوشت توست. هویتت. بودت. آنچه که بدان شکلی سرنوشت توست. یعنی تو به هیبت سرنوشتی در میایی که به بازیت گرفته. و این است که از تضادهای خودت و خودت در عجب می مانی. خودی که در قسم روح خدایی تو پنهان است و خودی که سرنوشت تو آن راساخته. و تو خیال می کنی که سرنوشت تو خواست خداست. ولی نیست. اگر بود که انسان نبودی. بودی؟ اختیار معنا نداشت که! داشت؟ ولی مطمئنا سرنوشت هم ماهیتی جدا دارد که دارای شعور و اختیار است. شاید از ابزار شیطان. که وقتی به خدا توکل می کنی قسمی از این شعور را از دست شیطان خارج کرده به خدا می سپاری تا او به تو آن را بدهد که می خواهد. نه آن را که سرنوشتت نگاشته. و خدا تو را در مقابل این وسوسه که به باور بی عدالتی ات می کشاند مسلح کرده. مسلح به اختیار تغییر.

می فهمی که چه می گویم. از لحظه هایی صحبت می کنم که دلت می خواهد با تمام قوا داد بزنی حق من این نبووووووووووووووووووود.

اما بود. چون اگر نبود باید می ایستادی و با سرنوشت خود می جنگیدی. اما نجنگیدی. تغییرش ندادی. گذاشتی به حال خود رها باشد و تو را به هرنا کجا آبادی که خواست بکشاند. تو را و هویتت را. و اسم این را گذاشتی خواست خدا! قسمت مقدس من. تقدیر نوشته شده از سوی خدا. نمی دانم که! خلاصه خواستی به هر نحوی که شده خداییش کنی! اما خدایی نبود. اهریمنی بود.

پس انسانیت یک آدمیزاد به میزان توانایی او در تغییر سرنوشتش بستگی صد در صد دارد. و من در این شرایط با یک تکه سنگ از نظر انسانیت هموزنی می کنم. و از این است که در جایی درست بین بهشت و جهنم برای ابد معلق خواهم ماند. جایی که آدمی حتی ارزش سوختن ندارد!

دلم از زندگی به تنگ خواهد آمد و بی هدف به دور باطل روزهایم خواهم پرداخت و غصه ام خواهد شد پیرهنی که می خواستم برای مهمانی فردا بپوشم و نشد. چون کوتاه تر از آن بود که فکر می کردم و فکر و ذکرم این خواهد بود که دیگران چه قدر زیباتر و با ارزشتر از من اند. ارزش را در درون خود نخواهم یافت. بنابرین حتی اگر وقتی در کنارشان می ایستم و قدشان به سینه ام هم نمی رسد و روحشان به اندازه خواسته هاشان بی وزن است، من اما خود را ریزتر و کمتر خواهم دید. هولکی و وحشت کرده به خدا توکل خواهم کرد که به من بیشتر و بیشتر عطا کند. و او سرنوشت مرا به دست خواهد گرفت و بیشتر و بیشتر عطا خواهد کرد. زیباتر و پولدار تر و تحصیلکرده تر خواهم شد . حتی در سن ۲۷ سالگی قدم ۴ سانت دیگر بلند خواهد شد تا بشود ۱۷۸!!!!!

اما من همچنان ریز و کوچک خواهم ماند. و حتی ریزتر و کوچکتر خواهم شد. چرا که جایی از روح من خالی است. جایی که انسانیتم با آن معنا می گیرد و بی آن سراپا گنج هم اگر باشم، مدفون و گمگشته ام. جایی که مرا خدا گون کرده. نقطه ی کوچکی که از تکه سنگ متمایزم می کند. اختیار!


پ.ن: شاید بقیه داشته باشد

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر ماه سال 1390ساعت | 11:23 توسط تداعی | نظرات (1)